


به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو تجربه کردن مرگه زندگی کردن بی تو من که در گریزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گریه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبریز سکوته خونه از خاطره خالی من پر از میل زوالم عشق من تو در چه حالی
...
وقتی دلم برای دلت تنگ میشود
وقتی که بعد فاصله، فرسنگ میشود!
وقتی که صدق میشود، اندیشه محال
وقتی جواب آینه ها سنگ میشود!
وقتی صدای بلبل سرگشته حزین
خاموش و بانگ، بانگ شباهنگ میشود!
وقتی به درس عشق، مبحث منشور اشک ها
سرخی شروع گستره رنگ میشود!
وقتی به یمن مقدم باران، شکست نور
رنگین کمان طلوع و هفت رنگ میشود!
وقتی که نور جلوه گر از رنگ میشود
آری... دلم برای دلت تنگ میشود
تقدیم به همه عاشقای دنیا
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم که دلم دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
...آسمان بارانیست***و همواره بی تو***خانه ام تاریک است***من دگر میدانم***بوته خاری هم نیست***ولی اینجا حتی***بیدارم***پشت این پنجره ها***دیر گاهیست که من...اکنون...روشنی می آرد***و کسی می آید***غنچه ای میروید.***پشت این پنجره ها***گفته بودی فردا************ کاش میشد هیچ کس تنها نبود****کاش روز دیدنت فردا نبود****بازهم گفتی که فردا میرسی****دستهای تو ولی بالا نبود****من دعا کردم برای بازگشت****شاید این رفتن سزای ما نبود****سالیان سال تنها مانده ام****رفتی و گفتی که اینجا جا نبود****گفته بودی با تو میمانم ولی****کاش میشد دیدنت رویا نبود****کاش میشد هیچ کس تنها نبود .
...من خاطرات
گذشته را دوباره زنده
خواهــم کرد... بی آنکه
بخواهــم در غم من شریک
باشی... دوستت خواهم داشت،
بی آنکه بخواهم، دوستم داشته باشی!
مجنون وفادار تو خواهم بود؛ بی آنکه بخواهم،
لیلـــــی وار برایــــــــم اشــــــــــک بریــــــــــــزی!
آری من روزهای سختی را پشت سر گذاشتم...اما
فراموش نکن که چشمان من هر کجا باشم در انتظار تواند...
و آنقدر اشک چشــــمانم را بدرقه راهت کنم که تنها به تو بفهمانم چقدر
دوستت دارم...قلب من عاشق قلبیست، که اصلا قلب نیست..؛ دلـــــم
میخواهد،آنقـــدر فریاد کشم تا صـدای فریادم قلب خــــدا را به لرزه
در بیاورد...و دیوانه وار بگویم تو خدای خوب من چگونه
مـرا آفریده ای که از پس غمهایم بر نمـی آیی؟
یک روز همانند پرنده ای مهاجراز
دیــار غربت به ســرزمین تو
روی آوردم؛ سرزمینی که
فکر می کردم،
عطر دارد... بهار دارد، امید دارد...! امشب تمام ستارگان آسمان گریه می کنند...
امشب تمام مرغـــان آسمان اشک مــی ریزند... و امشب قلب و دلی
می شکنند؛ و نــــدای شکستنشان تا به آسمانها می رســــد؛ اما
نمــــــــی دانم چرا ندایشـــــــــان به تــــــو نمـــــی رسد...
...
تاریخ خدا
در جهان تاریخ، ادیان بصورت ایدئولوژی گروهها، گروههایی که منافع گوناگون و گاه متضاد داشتهاند، در آمدهاند. هرگاه تقابل بین این گروها تا حد تخاصم و تضاد میرسید، ایدئولوژیهای مذکور نیز کارکردها متضاد ایفا میکردند.
شریعتی، در فلسفه، تاریخ دین را به دین شرک و دین توحیدی تقسیم کرده و آورده است؛ دین شرک در تاریخ به دو شکل حرکت دارد: اول به شکل مستقیم خودش که در تاریخ ادیان میبینیم یعنی دین مهرهپرستی، بعد تابوپرستی]کذا فیالاصل[، بعد ماناپرستی، بعد ربالنوع پرستی، بعد چند خداپرستی، بعد ارواح پرستی، بعد به شکل خداپرستی. این سلسله دین شرک است در ادیان؛ اما اینها اشکال آشکار دین شرک است. دوم شکل پنهانی دین شرک است که از همه خطرناکتر و موذیتر است و تز همه به بشریت و به حقیقت بیشتر آسیب رسانده است. این شکل پنهانی دین شرک پنهان شدن در زیر نقاب توحید است. پیغمبران توحید تا برمیخاستند و در برابر شرک میایستادند، شرک در برابرشان میایستاده. این پیغمبران اگر پیروز میشدند و شرک را به زانو در میآوردند، در آن صورت شرک در پوست خودش و پیروان و جانشینان و ادامهدهندگان آن به زندگانی پنهانی خودشان ادامه میدادهاند. این است که میبینیم بلعم با عور در برابر موسی و در برابر نهضت موسی از میان میرود، به صورت خاخامهای دین موسی و به صورت فریسیان که قاتل عیسی هستند، در میآیند.
...
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین دردها و رنج های عالم را
در رگهایم جاری کرد..! دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد...
دوری از تو حسرتی عمیق به قلب و دلم آویخت، تا هرگز راه بازگشت را نیابم..!
دلتنگی برای تو که فرصت اندکی برای خواستنت، برای داشتنت داشتم...
دلتنگی ازحصاری که دورت کشیدندو مرا وادار کردند،از توکه تمام زندگیم هستی کنده شوم...
به خدا حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت، مرا بسوزانند..!
رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده است، آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است،
که دیگر توان نفس کشیدن ندارم..! دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت،
که باید برای همه عمرم آن را بپردازم..! و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم...
همه عمر داغ تو بر دلم نشسته است و مرا می سوزاند..!
تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم..!
آنقدر دلتنگ دوریت هستم ، آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم، آنقدر دل آزرده عشق تو هستم،
که همه هستیم را خوره تنهایی و بی کسی می جود..!
به تو نگاه می کنم ؛ به تو که همچون بهشت بر من می پیچی و پروازم می دهی...
به تو که لبهایت از اندوه من می لرزید... به تو که چشمانت در عمق سیاهی می خندید و
دنیایم را ستاره باران می کرد..!
به تو که با تمام وجود باورت کردم و دوستت داشتم...
به تو که دلم می خواهد در آغوشت چشمانم را بر هم بگذارم و هرگز، هرگز، هرگز به روی
دنیا بازشان نکنم..! به تو که تکه ای از قلبم را با خود بردی..!
به تو که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریت را از من رقم زده است..!
سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها و سالها آن را با خود می کشم..!
و می دانم که شاید گذشت زمان داغ مرا بهبود بخشد..؛ ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که
نگاهت چگونه عمق وجودم را لرزاند..!
لبهایت لرزش لبهایم را نوشید و دستانت ترس تنم را چید و نفسهایت برگهای رنگین خزان را
به باران عاشقـانه بهـــــــــــــــــــــــــــار سپـــــــــرد.
...
انتظار
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست
***
کجاست جای تو در جملهی زمان که هنوز…
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟
سؤال میکنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه میکنی این بار هم دهان که هنوز…
چه قدر دلخورم از این جهان بیموعود
از این زمین که پیاپی … و آسمان که هنوز…
جهان سه نقطهی پوچی است، خالی از نامت
پر از «همیشه همینطور» از «همانکه هنوز»
همه پناه گرفتند در پی «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»
ولی تو «حتما»ی و اتفاق میافتی!
ولی تو «باید»ی ای حس ناگهان که هنوز
در آستان جهان ایستاده چون خورشید
همان که میدهد از ابرها نشان که هنوز
شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی آنسوی زمان که هنوز…
محمد سعید میرزایی
...
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم
بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران
بر ناودانهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود
و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن
وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن
وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای
مهربانت زندگی چه ناشکیباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را
قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شکوهی دارد...
ایستادن بر روی دو پا آن لحظه که...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم،
به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد،
و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است
نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !!
دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
عزیزم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان ..
نمیخوانم و نمیگویم چون درونم هیچ بوده و تو آمدی
برایم قصه هایی از عشق سراییدی و به من قصه باران آموختی
میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهایی است
ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم
و به تو و داشتن تو میبالم تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم
درآبهای سرور آور تابستان آرام میرانم
کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم
تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند
کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم
تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند
یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو
و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق...
مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!
دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....
محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن
دلی بی کینه میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم
و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم
من مانده ام و فرصت آهی که ندارم
کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
...
گفتگو با خدا..
ازخدا پرسیدم خدایا چه چیزی تو را ناراحت می کند؟ خداوند فرمود: هر وقت بنده ای با من سخن می گوید، چنان به حرفهای او گوش می دهم که گویی به جز او بنده دیگری ندارم. ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او
...
توصیه های مولانا برای شاد زیستن:
1.اعتماد به خدا :
مولانا یکی از روشهای مبارزه با غم و اندوه را اعتماد به خدا می دونه...البته این نکته رو هم باید گفت که در مسلک عرفا اعتماد به خدا در سه مرحله تعریف میشه .
اول ) اطمینان به خدا
دوم ) پناه بردن به خدا
سوم) تسلیم محض در برابر خدا
2.ایجاد تنوع در زندگی :
البته منظور از تنوع در زندگی این نیست که زندگی رو کلا از این رو به اون رو کنین!!ایجاد تنوع در زندگی می تونه با تغییردر نگرش به طبیعت باشه ... و یا تغییر در رفتارهای ما نسبت به عزیزانمون باشه ...ویا تنوع در زیبا بخشیدن به رفتارهامون باشه...برای افراد شاد تماشای غروب یا دیدن شادی همسر و فرزند به همان زیبایی اولین دیدن است.
3. اغتنام فرصت و تاسف نخوردن بر گذشته :
مولانا همه آدمها رو به تاسف نخوردن از گذشته و استفاده از زمان حال دعوت می کنه.
یک روز بدرالدین ولد در حضور مولانا از دوری شمس آهی می کشه.مولانا مدتی ساکت میشه بعد به اون میگه : اگر اونو درک نکردی به روان مقدس پدرم ؛به کسی رسیدی که در هر تار موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است.
ای خنک آن را که او ایام پیش
مغتنم دارد ، گزارد وام خویش
اندر آن ایام کش قدرت بود
صحت و زور دل و قوت بود
و آن جوانی هم چو باغ سبز و تر
می رساند بی دریغی بار و بر
پیش از آن کایام پیری در رسد
گردنت بندد به حبل من مسد
4.مصاحبت با انسانهای شاد :
مولانا در فیه ما فیه توصیه جالبی داره.می گه وقتی با یکی که نمیشناسی روبرو می شی...تو ساکت باش و بذار اون حرف بزنه تا بتونی اونو بشناسی .حال اگه حرف نزد تو در حرف زدنت و کلامی که می خوای بگی دقت کن چون این کلمات نتیجه درون اوست که در تو منعکس شده است.
گفتم که بر حریف غمگین منشین
جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین
در باغ درآمدی سوی خار مرو
جز با گل و یاسمین و نسرین منشین
5.مشاوره :
من خودم همیشه به مشورت ایمان داشتم در همه مسائل ...به نظر من باعث میشه انسان در زندگیش موفق تر باشه . مولانا میگه به زبان آوردن غم و مشورت کردن باعث زوال غم میشه.
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
غم از دل خود به گفت بتواند رفت
این طرف گلی نگر که ما را بشکفت
نی رنگ توان نمود و نی بوی نهفت
6.سکوت و کم گویی
خامشی بحر است و گفتن همچو جوی
بحر می جوید تو را ، جوی مجوی
منبع : www.miadgah.ir
...برای پر پر شدن اقاقی برای بوسه های اتفاقی تو این روزا که مثل شب سیاهه منتظر نور کدوم چراغی برای لحظه های بی قراری ساعتهای کشنده ی خُماری نَشه می کردی دلَمُ یه روزی الان خزونی کدوم بهاری وقتی که میرفتم فکر تو راحت بود تکرار اسم من از روی عادت بود وقتی که میرفتی از غصه وا موندم مرگم که زودم بود فردا رو جا موندم دلخور نشو از من از اینکه دلتنگم من با خودم قهرم با تو نمیجنگم از دست خود رفتم از دست تو دورم دلخور نشو از من وقتی که مجبورم : من از تو دل نمی بُرم اگر چه از تو دلخورم اگر چه گفته ای برو به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام تو در سراب آیینه شبانه خنده می کنی من شکست داده را خودت برنده می کنی نیامدی و سالها ازت به جاده دوختم بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوز ها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی : قصد دل کندن ندارم از تو ای دل کنده از خود
...ضرب المثل ها
تجربه ، بهترین آموزگار است.(انگلیسی)
ترس و حسد چشمان درشتی دارند.(مونته نگرویی)
ترحم بیگانه مانند سایه خار است.(پرتغالی)
جواب ندادن هم جوابی است.(دانمارکی)
چهره ها را می بینیم ، ولی نه قلب ها را.(مکزیکی)
در طبیعت برای هر زخمی مرحمی است.(تازی)
...
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
دست نوشته ای از شهید احمدرضا احمدی، رتبه اول کنکور پزشکی سال 64 ، ساعتی قبل از شهادت
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرودیک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر
جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ
را ببیند و اخبار آن را بشنود.
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان
را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟
کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های
تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری
شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را
سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام .............؟
توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری
سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده
مهران – دهلران حرکت می نماید،
مورد اصابت موشک قرار می دهد،
اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.
معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در
انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز
مادرت درکیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین،
به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟ ؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در
همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد
را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه! ...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد،
به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی
و آنگاه که قطره ای نم یافتی؟
با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟
اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی،
اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش!
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به
زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد....
پس بیاید حرمله مباشیم......
...
خدایا !
تو آنچنانی که من دوست دارم...
پس مرا آنچنان کن که تو دوست داری
· اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه امین
*************
کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
*************
· آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟ آن که بیرون کنداز جان و دلم دست کجاست؟
آن که سوگند خورم جز به سر او نخورم آن که سوگند من و توبه ام اشگست کجاست
کجایى اى همیشه پیدا از پس ابرهاى غیبت؟
*************
· در کودکی خوانده بودیم" آن مرد درباران آمد"؛ غافل ازاینکه تاآن مردنیاید، باران نمی بارد
هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است
هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که جمعه آید روزی ... و این پایان خوب انتظار است
***************
· مهدی جان!
سئوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقت ظهورت
اگر که آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم
****************
...
As you think, so you become. Be careful of your thought.
Whatever you send out of your mind comes back to you
If your mind is full of hatred for another, hate will come back
to you If you love others, love will come
back to you
توهمانی که می اندیشی. مراقب افکارت باش.
هر آنچه که از ذهنت تراوش کند به تو باز خواهد گشت.
اگر ذهن تو سرشار از تنفر کسی باشد، این تنفر به تو باز خواهد گشت.
و اگر دیگران را دوست داشته باشی، عشق به سویت باز خواهد گشت
...
من خود شاهد مرگ آرزوهایم بودم...
من خود آنها را در اعماق خالی دلم دفن کردم... برای آنها سوگواری نمودم..،
اما هیچگاه مرگ آنها را باور نکردم... من خود شاهد ذره ذره آب شدن رویاهایم
در حصار یأس و ناامیدی بودم... من حسرت را با تمامی وجودم حس کردم..،
من با غم دوستی دیرینه ای دارم... با تحقیر بزرگ شدم..، در تنهایی گریه کردم..،
و با مرگ آرزوهایم تنهای تنها شدم.من همه چیز خود را در حماقت عشق تباه
کردم، اما هنوز غرورم را قربانی نکرده ام... من غرورم را برای لحظه های بی کسی خود نگاه داشته ام...
به گوشه خلوت تنهایی ام پناه برده بودم...آن روز که سرنوشت باتمام
بی رحمی اش افسردگی مرا سخت در آغوش گرفته بود... همراه خیال
مسافر گذشته های دور شدم... نمی دانم در میان خاطرات گذشته به دنبال
چه بودم... شاید کودکی ام را می جستم...آن زمان که قلبی داشتم همچون رود.
آن زمان که حقیقت با لبهایم آشنا بود و اجازه ورود کینه را به قلبم نمی دادم...آن زمان
که عشق و غم عشق برایم مفهومی نداشت... و معنای عشق و دوست داشتن در
زیر باران را نمی فهمیدم... آن زمان که همگان در گلستان ذهنم گل بودند و زیبا...
آن زمان که من و یاس و کبوترانم روزهای بی کسی مان را با هم قسمت می کردیم...
ای کاش سرنوشت یکبار دیگر مرا می آفرید و یا لحظاتی آزاد رهایم
می ساخت، تا در سیمای پر ستاره خوشبختی به پرواز در آیم و
برای همیشه خود را بدون غم یابم...
...
نقشهی 25 گنج بزرگ دنیا از زبان امام صادق (ع)
و روشنی قلب را جستجو نمودم، پس آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم.
و روشنی رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب یافتم.و خوشنودی خدا تعالی را جستجو نمودم، پس آن را در نیکی به پدر و مادر یافتم.
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
1- طلبتُ الجنة، فوجدتها فی السخأ:بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگی و جوانمردی یافتم.
2- و طلبتُ العافیة، فوجدتها فی العزلة:و تندرستی و رستگاری را جستجو نمودم، پس آن را در گوشهگیری (مثبت و سازنده) یافتم.
3- و طلبت ثقل المیزان، فوجدته فی شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگینی ترازوی اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهی به یگانگی خدا تعالی و رسالت حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآله) یافتم.
4- و طلبت السرعة فی الدخول الی الجنة، فوجدتها فی العمل لله تعالی: سرعت در ورد به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در کار خالصانه برای خدای تعالی یافتم.
5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته فی تقدیم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پیش فرستادن ثروت (انفاق) برای خشنودی خدای تعالی یافتم.
برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس، تو پیش فرست